تبليغاتX
yasekabood122.blogfa.com
سخت است درد خود رااز ديگران شنيدن

از عاشقي نگفتن از عشق دل بريدن

سخت است از پرستو پرواز  را گرفتن

يک تکه از جهان را بر دوش خود کشيدن

سخت است از ستاره با نور ماه گفتن

از پود دل گسستن در تار دل تنيدن

سخت است با شقايق از کوچ لاله گفتن

با لاله ها نشستن با قاصدک پريدن

سخت است مهرباني از اشنا نديدن
                
سخت است مهرباني از اشنا نديدن

سخت است .............................

 

 

 

+ نوشته شده توسط میثم در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 13:36 |

غم امده غم امده انگشت بر در مي زند!
هر ضربه ي انگشت او بر سينه خنجر مي زند

اي دل بکش يا کشته شو غم را در اينجا ره مده
گر غم در اينجا پا نهد اتش به جان در مي زند

از غم نياموزي چرا اي دلربا رسم وفا؟
غم با همه بيگانگي هر شب به ما سر مي زند!

 

                                                                               فريدون مشيری

 

+ نوشته شده توسط میثم در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 13:18 |

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

 

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من می روی

 

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی این برخوردهای سرد را

 

 

+ نوشته شده توسط میثم در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 13:8 |

سالهاپرسیدم ازخودکیستم؟


آتشم،شورم،شرارم،چیستم؟؟؟


دیدمش اکنون ودانستم کنون


اوبه جزمن،من به جزاونیستم

+ نوشته شده توسط میثم در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 13:5 |

شبی خواب دیدم با خدا در ساحل قدم می زنم،وقتی رو به عقب نگاه

کردم، دیدم در بعضی از جاها فقط رد پای یک نفر است، رو به بالا نگاه کردم

دیدم که تمام زندگیم در حال گذشتن ازروبرویم است و دیدم در مواقعی که

خوشحال و مشکلی نداشتم خدا با من است ودر مشکلات تنهایم از خدا

گله کردم که مگر نگفتی تورادر سختی ها راهنمایی می کنم و همیشه با

توهستم.

خدا گفت:من در سختی ها تو را در آغوش می گرفتم و از آن رد می کردم و آن جا پاهای تنها را که می بینی جا پای من است.

+ نوشته شده توسط میثم در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 13:0 |
گر باد بودم می وزيدم،

 

اگر ابر بودم می باريدم،

 

اگر مهر بودم می تابيدم،

 

اگر خدا بودم می آفريدم تا بدانی دوستت دارم ....

 

 

اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم،

 

اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم،

 

اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم،

 

اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم،

 

اگر هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم،         

 

از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم،

 

+ نوشته شده توسط میثم در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 12:59 |

تو زندگيت دنبال كسي نباش كه باهاش بتوني زندگي كني

دنبال كسي باش كه نتوني بدون اون زندگي كني

بوديم  حالا ديگه نيستيم

 

+ نوشته شده توسط میثم در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 12:49 |
user posted image 

اگه یه روز بغض گلوت رو فشردبهت قول نمی دم که می خندونمت

ولی می تونم باهات گریه کنم

اگه یه روزنخواستی به حرف کسی گوش کنی بهم بگو.......

قول می دم که خیلی ساکت باشم

اگه یه روزخواستی در بری حتما خبرم کن قول نمی دم که ازت بخوام بمونی

اما میتونم باهات بدوم

اگه یه روز سراغم رو گرفتی و خبری ازم نشد سری بهم بزن

احتمالا بهت احتیاج دارم

اما اگه یه روز رفتی و دیگه برنگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم

اما ازت می خوام وقتی اومدی یه شاخه گل واسه رو قبرم باخودت بیاری(یادت نره من همیشه دوست دارم)

+ نوشته شده توسط میثم در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 12:46 |

سر جلسه خواستگاري... بعد از نيم ساعت سكوت!

مادر داماد: ببخشين، كبريت دارين؟

خانواده عروس: كبريت؟! كبريت براي چي؟!

مادر داماد: والا پسرم مي خواست سيگار بكشه...

خانواده عروس: پس داماد سيگاريه...؟!

مادر داماد: سيگاري كه نه... والا مشروب خورده، بعد از مشروب سيگار مي‌چسبه...

خانواده عروس: پس الكلي هم هست...؟!

مادر داماد: الكلي كه نه... والا قمار بازي كرد، باخت! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره...

خانواده عروس: پس قمارم بازي مي‌كنه...؟!

مادر داماد: آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن...

خانواده عروس: پس زندانم بوده...؟!

مادر داماد: زندان كه نه... والا معتاد بوده، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن...

خانواده عروس: پس معتادم بوده...؟!

مادر داماد: آره... معتاد بود، بعد زنش لوش داد...

خانواده عروس: زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

..... نتيجه اخلاقي: هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين

+ نوشته شده توسط میثم در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 12:43 |
به نام او که موسیقی کیهانی را عاشقانه می نوازد
 
 
 
 
 
خدايا در زندگي هر گز از ياد نمي برم
 
گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند.
 
اما تو هستي كه موهبت زندگي جاودانه را به من مي بخشي!
 
خدايا !اگر با من باشي
 
چه كسي مي تواند عليه من باشد؟
 
اگر من با تو باشم
 
چگونه ممكن است كه دشوار ها نصيبم شوند و از ميان برداشت
ه نشوند؟
 
خدايا چنان نزديكي كه نمي توانم ببينمت
 
صداي تو هر لحظه با من سخن مي گويد ،
 
اما من آن را نمي شنوم .
 
مرا به اعماق درونم ببر
 
تا شكوه بي پرده جمال تو را بشنوم
 
مرا بياموز که پيوسته تو را بجويم
 
و همواره به عنوان يگانه پناه گاهم  به تو رو كنم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده توسط میثم در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 12:41 |
+ نوشته شده توسط میثم در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 12:38 |
+ نوشته شده توسط میثم در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 12:36 |
+ نوشته شده توسط میثم در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 12:35 |


Powered By
BLOGFA.COM